الهه شب
جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ :: ٢:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نادیا      

 

شخصی سر کلاس ریاضیخوابش برد...زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این باور که استاد آن را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد وتمام آن روز و ان شب برای حل کردن آن ها فکر کرد اما هیچ یک را نتوانست حل کند اما طی هفته دست از کوشش برنداشت..سرانجام یکی از آنهارا حل کردو به کلاس اورد.

استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

                       ----------------------------------------------------

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند اما او موفق به این کار نشد.پس از او

خواستند وزنه ای که ۵ کیلوگرم از رکوردش کم تر است را امتحان کند.این دفعه او  به راحتی وزنه ای را بلند کرد این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر میرسید اما برای طراحان این ازمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند ...

او در مرحله اول از عهده ی بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع ۵ کیلوگرم از رکوردش کم تر بود و در حرکت دوم نا خودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ۵ کیلوکرم شده بود.

او در حالی و با این باور وزنه زا بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن میدانست...... 

 

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این براورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.ما نمیتوانیم بیش از اون چیزی بشویم که باور داریم(هستیم)...اما میتوانیم بیش از انچه باور داریم انجام دهیم...

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ٦:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نادیا      

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
« دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار

مى‌ شود دعوت مى‌ کنیم . »
در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌ شدند اما پس از مدتى ، کنجکاو مى‌ شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ ها در

اداره مى‌ شده که بوده است . این کنجکاوى ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیاد مى ‌شد هیجان

هم بالا مى‌ رفت . همه پیش خود فکر مى ‌کردند : « این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد 

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى ‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى ‌کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى‌ آمد .

آینه ‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌ کرد ، تصویر خود را مى ‌دید . نوشته‌ اى نیز بدین مضمون در کنار آینه

بود:
« تنها یک نفر وجود دارد که مى‌ تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما . شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید زندگى‌ تان را متحول

کنید . شما تنها کسى هستید که مى‌ توانید بر روى شادى‌ ها ، تصورات و موفقیت‌ هایتان اثر گذار باشید . شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید به

خودتان کمک کنید . زندگى شما وقتى که رئیستان ، دوستانتان ، والدین‌ تان ، شریک زندگى ‌تان یا محل کارتان تغییر مى ‌کند ، دستخوش تغییر نمى ‌شود .

زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌ کند که شما تغییر کنید ، باور هاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول

زندگى خودتان مى ‌باشید . مهم‌ ترین رابطه‌ اى که در زندگى مى ‌توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است . خودتان را امتحان کنید . مواظب

خودتان باشید . از مشکلات ، غیر ممکن‌ ها و چیز هاى از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت ‌هاى زندگى خودتان را بسازید . دنیا مثل آینه

است . انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى ‌گرداند . تفاوت ‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است . »

چطور بود....؟؟؟؟؟؟؟؟

 

درباره وبلاگ
نادیا

نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed